سباه چاله وجود...

نمیدونم تو علم روانشناسی, پذیرش از دست دادن قبل از سوگ هست یا بعدش

ولی من اول سوگ رو تجربه کردم برای بیشتر از ۲ سال و بعد از اون به پذیرش رسیدم

و مرحله بعدی برای من شدن خالی شدن

من شدم یه حفره خالی از همه حتی از خودم

شاید هم یه سیاه چاله

این که چه طوری دوباره نور برگرده به این چاله رو نمیدونم

ولی نه میدونم

نور اون چاله خودمم ، میتونم یه پرتو باشم تو دریای از تاریکی و این پرتو رو روز به روز بزرگ و بزرگتر کنم تا کل قلبم و وجودم بشه نور

یا این که عمق سباه چاله رو ببشتر و بیشتر کنم

چیزی که مشخصه این که همه چی دست خودمه ...‌

خالی شدن...

خالی شدن

خالی شدن این که تو سال ها رویا بافتی برای بودن با یه شخصی تو آینده تو شب و روزت رو با اون دیدی حتی رویاهای شبانه ات گره خورده به حضور اون شخص

اما به خودت میای میبینی خالی شدی

تمام رویاهات یه مه غلیظ میشه که از ذهنت پر میکشه

و تو می مونی و این سوال که حالا من چی

من بدون اون آدم چیم

من چه طوری ادامه بدم

من چه طوری بجنگم برای کی، برای چه آینده ای برنامه بریزم

به یه پوچی مبرسی مخصوصا اگر آدمی باشی که تمام زندگیت رو خلاصه کرده باشی تو یه نفر و سطح وابستگیت بیش از میزانی باشه که باید

تو میمونی و یه پوچی محض، یه سردرگمی

در به در این میگردی که یه دلیل به جز خودت پیدا کنی برای ادامه ، وقتی که ناامید میش از پیدا کردن یه عامل بیرونی میرسی به خودت

این سخت ترین قسمتشه جنگید با خودت خوب کردن خودت ، چون اینقدر زخم خوردی و غم داری که تمام وجودت یه نفر رو میخواد که دستت رو بگیره ولی خب نیست، میدونی که کسی نخواهد اومد، اما اونقدر قوی نیستی که این حس رخوت این حس غم رو از خودت دور کنی

خسته ای خیلی خسته اما همراهی جز خودت نیست

دستی قرار نیست دستت رو بگیره

روزها پشت هم میرن و تو غمگین تر و غمگین تر میشی

....

این توصبف حال این روزهای من

خیلی سعی کردم از دکترم وقت بگیرم باهاش حرف بزنم و فکر میکردم دبروز وقت دارم اما هفتع ی بعده

...

امروز که این دختره اعصابم رو خورد کرده بود یکم باهاش تند شدم

بیشتر از یه ماهه اضافه شده به تیم ولی شدیدا کنده و رو اعصابه هر چی بهش میگی گوش نمیکنه

من از صبح به این فکر میکنم چرا اینطوری رفتار کردم باهاش

چرا نتونستم خشمم رو کنترل کنم...

حاام داره روز به روز بدتر میشه

دنبال مشاورم صحبت کنم

این روزای من شده جنگ با خودم

هر روز و هر روز خودم رو میبرم محاکمه خودم میشم شاهد ، خودم میشم متهم خودم میشم قاضی و حکم میدم

و این منم که همیشه محکوممم

حاصل این محکومیت نه زندان نه چیزی دیگه ای

جز عذاب دائمی من، احتمالا اون حتی فکر نمیکنه کارتش اشتباه بود و با قدرت ادامه شون میده

اما من بابت تک تکش خودم ذو هر روز مجازات میکنم ...

نمیدونم تا کی

ولی توانم ذو ازم گرفته،

شاید اونقدری که حس کنم به اندازه کافی تاوان دادم

امروز فکر میکردم همین چندسالی که شب و روزم گریه بوپ شاید تاوان رابطه اشتباهم بوده شاید تاوان خیلی چیزایی هست که از گفتنشون عاجزم ...

تتل...

دارم اهنگ جدید تتلو رو گوش میدم فکر کنم بار 4 ام تا الان

رفتم که رفتم

.........

....

خبر دیشب خبر سنگینی بود

امیدوارم بود حالا حالا ها اتفاق نیفته

ولی خب هیچ وقت دنیا به خواست ما نبوده

حرفام به م حالم رو بد کرد حقیقت زندگی لخت و عریان جلو چشمام بود ،

امروز صحبتام با مامان حالم رو بدتر کرد اونقدری که اومدم خونه سردرد گرفتم و رفتم به راست بخوابم ببدار شدم خواستم ناهار بخورم

مامان مسج داد زمگ زدم بهش، و بله

تبر بعدی رو به مغزم زد

چقدر میتونی بی انصاف باشی

بهش گفتم دیگه در این مورد بامن صحبت نکنید ، من نه خودش رو میخوام نه پولاش رو

تا الان نبوده دیگه هم برام مهم نیست چه گوهی میخوره ....

عدالت ...

بودن با کسی که دوستت نداره مرگ تدریجی با شکنجه اس

مخصوصا اگر قبلا کسی بوده که حسی بهت داشته و بعدش تغییر کرده

این جور آدم ها ، باهاشون بودن مثل خودکشیه

حتی یه لحظه نمیشه تحملشون کرد

دوستشون داری، عاشقشونی

اما هیچی ازشون نمیبینی، ختی چون یه بکگراند سیاه ازت دارن دقیقا کارهایی که میکنن که عذابت میدن ، ناخودآگاهشونه و هیچ کاری نمیشه براش کرد

اونا عوض نمیشن عشقی که به بی حسی و بعضا به نفرت تبدیل شده با هیچ چیزی رنگ نمیگیره

به این آدم ها نزدیک نباید شد ...

چون هر لحظه میشکننت ، به راحتی دور میندازن با هر چیزی ساده ای

هر چیز مسخره ای براشون در مقابل تو با ارزشه

....

از آدمی که دوستت نداره ولی تو عاشقشی دوری کن

مخصوصا اگر یه زمانی عاشقت بوده ،

...

خیلی دلم میخواد بدون پشت اون پنجره کی نشسته

چرا باید ۵ صلح لا یه رکابی بیای پشت تو تراس وایستی

برام عجیبی

چه طوری تو این سرما میره تو تراس اونم ۵ صبح ...

صبا که مبرم سرکار میبینمش ...

دیروز مامان میگفت دوباره نامه دادگاه اومده

گفتم امیدوارم تا وقتی بابا هست، تکلیف خونه و ارث و میراث مشخص نشه

بابای من استعداد خوبی تو نابود کردن زندگی همه‌ی ما داشت

اصلا یکی از دلایل بودن من اینجا اونه

چون هیچی نداشتم ... و ترس اینو داشتم که به روز دیگه که پیر شم باید بیفتم به گدایی ....

حقیقت ...

حقیقتا رفتن تو سخت ترین قسمت زندگی من بود، با تمام مشکلاتی که از بچگی به خاطر خانواده داشتم ولی رفتن تو رنج و زخمی به من داد که با هیچی قبل مقایسه نبود

ختی الانم منو ببین حاضر نیستم فراموشت کنم ، نشستم تو اتوبوس از تو یی که سال هاست رفتی مینویسم و گریه میکنم ...

تو زیباترین و تلخ ترین قسمت زندگی من بودی

و رفتنت رنجی به من داد که شاید اگر با هم زندگی میکردیم و یه روزی طبق قانون طبیعت از دستت میدادم اینفدر رنج نمیکشیدم ...

تو ندیدی چی به من گذشت و نخواهی فهمید ....

من فقط دارم عادت میکنم به نبودت مثل هر آدمی که مجبوره ادامه بده ، ولی دلم پر میزنه برای روزهایی که باهم بودیم و ساختبم

فقط پذیرفتم که الان خوشحال تری بدون من خوشحال تری...

اوایل که موضوع رو فهمید خیلی مخالفت داشتم و انکار میکردم

ولی هر چی گذشت دیدم حق داره

الان که سال هاست رفته بازم میگم حق داشت

بد کردم بهش ... خیلی بد کردم بهش

بدی روزگار این بود که تو بد تایمی سراغم اومد وقتی که من اوضاعم خراب بود بهش گفته بودم من از همه چی بریدم و دیگه هیچی برام مهم نیست

اومد ولی من باورش نداشتم ارزشش رو ندونستم ، نخواستم اونقدری که اون بها میده من بدم ، براش ارزش قائل شم، نشدم

نتیجه این الان ابنجام و می نویسم و اون مدت هاست که منو حذف کرده

اون دیگه برنمیگرده

اینقدر فاصله دوره

تو دیگه برنمیگردی آخر رابطه بوده

ت‌ دیگه برنمیگردی ، اینقدره خرابه وضعم اینقدر خرابه اوضاعم که دلت گرفته ازم ...

اما من دیگه اوضاعم خراب نیست

تو هم دلت از من گرفته نیست

تو نبخشیدی ولی رها کردی شاید بهترین راه حل برای ادامه دادن

دروغ نگم بارها و بارها برای ت‌ دلم زفت .... وقتی که نبودی وقتی حضور نداشتی و شد رنج برام شد درد

دلم تنگ برای اون چشمای مهربونت

بیتو شبا چه سرده بی تو وحشتناک خونه ، ولی خب دوریت قشنگه چون به نفع هر دومونه

دلم من هواتو کرده ، بی تو این شام و ناهار میشه زهر مار من

دیگه برنمیگردی ، اینقدر فاصله دوره

تو دیگه برنمیگردی، آخر رابطه بوده

تو دیگه برنمیگردی... اینقدر خراب وضعم ، اینقدر داغونه اوضاعم

که دلت گرفته ازم ....

من دلم تنگه واسه یه دلخوشی کوچیک

واسه یه همسفر ساده که بزنم جر بدم این جاده رو با موزیک

خاطرات...

اگر چه تو ایند چند سال تمام تلاشم این بود

که با نبودنش کنار بیام ولی خب خاطرات گاهی اوقات از هر خنجری تیز ترن

هر چند سعی میکنم بهشون فکر نکنم و به خودم بگو اون حق داشت بره اون حق داشت منو نخواد دوستم نداشته باشه و الان خوشحال تره

ولی با تمام این حرفا نیشتر این خاطرات نه تنها ذهنم و بلکه قلبم رو هم با هر گذرشون از جلو چشمام سوراخ میکنن

شاید هم پاره پاره

...

همینطوری وسط سریال دیدن، دلم خواست برای عشق از دست رفته ام

گریه کنم

الانم دارم تتل گوش میدم

برو دور شو ازم جون دلم

من باهات قهرم ...

رویایی من ....

آخرین باری که خواب بد دیدم ۳ با ۴ سال پیش بود

وقتی باهم بودیم، خواب دیدم من تو اتاقم هستم و صبح شده بیدار شدم لباس ورزشیم رو پوشیدم که برم خرید صبحانه ...

و خب چند وقت بعدش تعبیر شد ، من برگشتم تو همون اتاق و این تصویر بارها و بارها تکرار شد

همون موقع هم به پ گفتم من این خواب رو دیدم و خیلی میترسم ازش که اتفاق بیفته

تاره اولای رابطه مون بود ، ولی اتفاق افتاد نه خیلی دیر فقط ۶ ماه بعدش من بودم و اتاقم و افسردگی ...

خواب...

ترس ریجکتی ویزام به خوابم هم رسیده

دیشب از چت جی پی تی پرسیدم چقدر احتمالش هست ویزام ریجکت شه ، گفت ممکنه که بشه

بعدش پرسیدم چند روز بهم زمان میدن تا خاک اینجا رو ترک کنم گفت ۳۵ روز از زمان ابلاغ

ولی گفت میتونی بری کورت و شکایت کنی اگر تو نامه ریجکتی بهت اجازه بررسی مجدد داده باشن و تا زمان بررسی دادگاه میتونی بمونی

من این چند چقت فقط میخوام تکلیف ویزام مشخص شه ۲ سال گذشته هنوز درخواست من جوابی نداشته

دیشب خواب دیدم برگشتم خونه، تو همون خونه بزرگه قدیمی بودیم که دورتا دورش شیشه بود

خواب دیدم داداش کوچیکه داشت دعوا میکرد با کی رو یادم نیست

ولی دیدم یه ردیف شیشه ریختش رو من

من گریه میکردم به مامان گفتم من برمی‌گردم

بعد با خودم فکر میکردم بدون چیزا چه طور برمیگردم

تا چند لحظه بعدش که نتوجه شدم خوابم و ابران نیستم ترس داشتم

کلا انگار نمیشه با کسی که طرز فکر متفاوتی داره دوست بود

اون میگفت که شلوغی های دی ماه اومدن ماشین اتیش زدن ، امریکا اجیرشون کرده ، اسرائیل فلانشون کرده

و خب من میگفت عجب احمقی هستی تو ، و من احمق تر از تو که با تو دارم صحبت میکنم

رابطه دوستی ما سال هاس به چالش کشیده شده

و این چند سال اخیر بدتر شده

ماجرا از انتخابات نمیدونم 99 بود یا قبلش که رئیسی میخواست انتخاب بشه و خب من رای ندادم و اون موقع ماجرای 98 اتفاق افتاده بود ،

تعریف میکرد که رفته رای بده تا شاید مهری که تو شناسنامه اش میخوره کار دولتی گیرش بیاد

اون موقع بهش گفتم هر کی رفته رای داده دستش تو خون تمام ادم هایی هستش که جون دادن

اون موقع سکوت کرد این بار اول بود

البته یه جیزهای دیگه هم بود ، مثلا میگفت جلو باباش حتی وقتی پریود شده روزه میگیره که نفهمه این پریوده

منم میگفتم عجب احمقی هستی تو ، و خیلی چیزهای دیگه

ولی این هفته شدیدترین بحث رو باهاش داشتم ،

تو زمان جنگ اول هم میگفت هر چی داریم از خیر و برکت اون مردک پیرمرد متوهم خرفت ه که خب به دیار باقی شتافت

اره

خلاصه یه همچین رفیقای احمقی دارم...

یک رویا ....

دلم میخواست به خونه تو شمال داشتم

صبا دورکاری میکردم ، عصرا میرفتم سراغ تفریح خودم یکم نقاشی میکشیدم یکم کیک و شیرینی میپخدم و دستام بوی وانیل میگرفت

این وسط اگه به بچه ای هم داشتم باهاش سرگرم میشدن نمیدونم اگه بتونم بگیرم

اگه نه شاید یه پرنده یه گربه

با یه گل خونه بزرگ پر از گل های قشنگ ...

رویایی که توش هبچ مردی نیست ...

امیدوارم بهش بررسم ...

...

یه چیز ابلهانه یادم افتادم

تو فکر این بودم براشون سر مسواک برقی بخرم چند باری مامان گفته برام بخر

بعد یادم افتاد ۲۰ سال پیش که این مسواک ها تاره اومده بود تو ایران ،، ملمان اولین کاری که کرد رفت برای ۲تا پسراش خرید

الان داشتم له این فکر میکردم چرا برای من نخرید؟

من چرا اعتراض نکردم

بعد این اومد تو ذهنم اینقدر که داداشا تخم ۲ زرده بودن

منم باورم شده بود اونا سهم دارن و من بی تصیمبم

حالم بد ، ریده شد به روزم ...

این که شکل یه وسیله ام برای بقیه ....

...

اعصابم دقیقا ...

دو هفته بیشتره روی چندتا تست موندم که نمیتونم موازی اجراشون کنم و خطا میگیرم و نمی فهممم مشکل از چیه

قشنگ سگم......

۳ کیلو پرتقال...

حس میکنم دارم یه دوره دیگه افسردگی رو میگذرونم

که روزهای بیکاریم فقط خونه ام و فیلم میبینم ...

امروز داشتم هلاکویی گوش میدادم ، تصمیم گرفتم بهش زنگ‌بزنم

بعد گفتم برای خودم همه چی رو بنویسم

دیدم من اصلا نمیتونم برای خودم هم گذشته زیبام رو تعریف کنم ، چه برسه به این که بخوام برای کس دیگه ای بگم

حتی برای دنا هم همه چی رو نگفتم حتی پ هم همه چی رو نمی‌دونست

دیگه بی خیال شدم به خودم گفتم برار همون جا تو پستوهای مفزت بمونه نمیخواد دیگه برای کسی تعریفش کنی

بعد به خودم گفتم خب پس چه طوری حالم بهتر بشه

گفتم به دنا زنگ بزنم دیدم اونم هیچ کار مفیدی نکردی برام فقط پول گرفته ازم

خلاصه بی خیال شدم ....

الانم با یه کیسه ۳ کیلویی پرتقال دارم قدم میزنم و مینویسم ...

بچه...

یه ایده عجیب تو ذهنم هست

این که اگر تمام چیزهایی که میخوام اتفاق بیفته و اونقدری توانمند باشن که بتونم زندگی یه نفر رو بهتر بکنم این کار و با یه بچه بکنم

فکر این که به بچه رو به سرپرستی بگیرم ایده ای هست که خیلی وقت تو مغزمه

دلم میخواد این فرصت و داشته باشم که حداقل بگم این کارب بوده مپ تو دنیا کردم یه زندگی خوب برای یه بچه ...

فعلا که شرایطم خودم تخمیه

ببینم آینده چی میخواد ...

پیاز

جدیدا روزهای که خونه ام ، میرم صبحا بیرون

یکم قدم میزنم هوا میخورم خرید میکنم برمیگردم خونه

منتظرم این پیاز هایی که گذاشتم تو پلوپز سرخ بشن و برم

پذیرش...

به نظرم بهترین دعا برای یه ادم این که بپذیره یه سره چیزا رو نمیشه تغییر داد

پذیرش

برای این من خیلی طول کشید چندین سال

این که بپذیرم اون ادم دیگه منو نمیخواد ، دیگه نمیخواد تو زندگیش باشم ، این که دلش نمیخواد منو ببینه ، از من متنفره ، منو مسبب تمام گه کاری های زندگیش میدونه

من اما جنگیدم با تمام نخواستن هاش که بگم دوستش دارم که بگم اشتباه کردم

ولی خب فایده اش چی بود ؟ هیچی ، اذیت شدن اون دور شدن های بیشترش

امروز اما متفاوته از دیروز سال قبل حتی 2 ماه قبل

دیگه به این فکر نمیکنم که منو اون یه عالمه خاطرات مشترک داریم که من له له میزدم دوباره اتفاق بیفتن

امروز پذیرفتم که من یه خاطراتی دارم که تو یه کشو تو قلم مغزم برای همیشه میمونه ، پذیرفتم اون ادمی که قبلا منو میخواست الان بدون من خوشحاله

پذیرفتم که سهم من فقط همین کشوه ، و من میتونم هر روز و هر روز بازش کنم از نبودش گریه کنم یا ، فقط بذارم تو همون کشو بمونه ، ورقش نزنم ، درد خودم رو بیشتر نکنم

پذیرفتم که این ادم حق زندگی داره حق داره کسی که مسبب تمام بدبختی هاش بوده ، دیگه نبینه دیگه راحت باشه

من همه ی اینا رو پذیرفتم

و عجیب تر از همه این که من یه اینده ای رو برای خودم متصورم که اون توش نیست ، یعنی هیچ کس نیست

پذیرفتم که هاینده من ، فقط خودم خواهد بود و خانواده ام ، حالا این اینده میتونه فردا باشه یا 2 سال بعد

بعد از هر رنجی ، باید برسیم به پذیرش این که زندگی یه جاهاییش قابل تغییر نیست

منم از دست دادم مهم ترین ادم زندگیم رو

اون شد یه کالبد بدون روح بدون دوست داشتن من..

و این شد یه زندگی جدید

من دیگه ادم قبل نشدم ، شدم یه ادمی که ترجیح میده تنها باشه

رویای فردا...

چند سالی هست به این فکر میکنم که برم یه سری کلاس بیکری ، و اصلا فکر میکنم کار الانم ریشه در این داشته که من چندین سال بهش فکر کردم که یه روزی یه سری دوره شیرینی پزی و نون پزی ببینم و برای خودم یه کارگاه داشته باشم

الانم همین فکر همش تو سرمه که وقتی برگشتم یه کارگاه داشته باشم ، و حتی به این فکر میکنم اینجا بگردم یه کار تو کافه بگیرم هفته ای 2 روز یا بیشتر کار کنم ، مشکل اینه من تمام هفته صبحا کار میکنم و کافه ها هم صبحه ها بازن با تایم کار الانم نمیخونه

اینطوری یکم قهوه درست کردن و این چیزا یاد میگیرم

اگه مشکل ویزام حل بشه ، خیالم راحت میشه ، الان حس بلاتکلیفی دارم

دو سال شد ، و هیچ خبری نیست

حقوق...

این عدد 900 تایی که هر سه شنبه شب میاد به حسابم خیلی لذت داره

اصلا یه حالیه ، عین آب سرد تو تابستون

...

یه سوتی دادم در حد المپیک

پرینتر رو تو فریزر جا گذاشتم

مرد شدم ...

به چیزی که اینجا خیلی آزارم میده

اینکه من خیلی چیزا رو فراموش کردم

من زن بودن رو فراموش کردم

البته نه این که تو ایران هم کسی رو داشتم حمایتم کنه نه، اونجا که بودم من پشت خانواده ام بودم و البته خوش حال بودم

اما چیزی که اینجا گمه اینه که اینجا مجبور شدم برای بقا چیزی باشم که نیستم

من همیشه از خرید لذت میبردم و همیشه کمد لباسام پر بود

اینجا اما از روز اولی که اومدم ترسیدم من با ۲۰ کیلو اومدمذکه خب بیشترش شامپو و دارو و از این آت آشغالا بود ، که حداقل تا چند ماه اول مجبور نشم ریال بدم دلار خرج کنم ...

تمام لباسام موند ایران ، مامان همیشه میگه تو هیچی با خودت نبردی ، مشکل اینه هر چی هم که آوردم برام کوچیک شد ، نتیجه این که عملا اونایی هم که آوردم بی فایده موند، اینا رو گفتم که بگم

آدمی نبودم که بترسم از خرید کردن، ولی اوایل ترس داشتم که دستم خالی بمونه تو کشوری که تنهام و بعد ترسم جابه جایی بود ، میترسیدم که اگر وسیله زیاد داشته باشم موقع جابه جایی اذیت شم این شد که در این حد خریدم که فقط چندتا لباس داشته باشم برای پوشیدن

دیگه بی خیال پوشیدن لباسای خوشگل شدم تبدیل شدم به یه مرد تا یه زن

آرایش که من دیگه معنایی برام نداشت ، چون محل کارمم طوری نبود که اصلا لازمش داشته باشم ...

خلاصه یه چیزی تو وجود به اسم زن بودن گم شد

شدم یه مرد، مرد زندگی خودم ....

این چند وقت خیلی فکر کردم که یه چیزی تو زندگی من گم شده ...

اگه فکر اینو نداشتم که درس بخونم مطمئنا به کار دیگه هم میگرفتم نمیدونم شاید بیشتر از هفته ای ۶۰ ساعت

اینجا کار گرفتن خیلی راحته ...

ولی الان به ۳۸ ساعت قناعت کردم

که زودتر بتونم برگردم ....