به چیزی که اینجا خیلی آزارم میده

اینکه من خیلی چیزا رو فراموش کردم

من زن بودن رو فراموش کردم

البته نه این که تو ایران هم کسی رو داشتم حمایتم کنه نه، اونجا که بودم من پشت خانواده ام بودم و البته خوش حال بودم

اما چیزی که اینجا گمه اینه که اینجا مجبور شدم برای بقا چیزی باشم که نیستم

من همیشه از خرید لذت میبردم و همیشه کمد لباسام پر بود

اینجا اما از روز اولی که اومدم ترسیدم من با ۲۰ کیلو اومدمذکه خب بیشترش شامپو و دارو و از این آت آشغالا بود ، که حداقل تا چند ماه اول مجبور نشم ریال بدم دلار خرج کنم ...

تمام لباسام موند ایران ، مامان همیشه میگه تو هیچی با خودت نبردی ، مشکل اینه هر چی هم که آوردم برام کوچیک شد ، نتیجه این که عملا اونایی هم که آوردم بی فایده موند، اینا رو گفتم که بگم

آدمی نبودم که بترسم از خرید کردن، ولی اوایل ترس داشتم که دستم خالی بمونه تو کشوری که تنهام و بعد ترسم جابه جایی بود ، میترسیدم که اگر وسیله زیاد داشته باشم موقع جابه جایی اذیت شم این شد که در این حد خریدم که فقط چندتا لباس داشته باشم برای پوشیدن

دیگه بی خیال پوشیدن لباسای خوشگل شدم تبدیل شدم به یه مرد تا یه زن

آرایش که من دیگه معنایی برام نداشت ، چون محل کارمم طوری نبود که اصلا لازمش داشته باشم ...

خلاصه یه چیزی تو وجود به اسم زن بودن گم شد

شدم یه مرد، مرد زندگی خودم ....

این چند وقت خیلی فکر کردم که یه چیزی تو زندگی من گم شده ...

اگه فکر اینو نداشتم که درس بخونم مطمئنا به کار دیگه هم میگرفتم نمیدونم شاید بیشتر از هفته ای ۶۰ ساعت

اینجا کار گرفتن خیلی راحته ...

ولی الان به ۳۸ ساعت قناعت کردم

که زودتر بتونم برگردم ....