....
خبر دیشب خبر سنگینی بود
امیدوارم بود حالا حالا ها اتفاق نیفته
ولی خب هیچ وقت دنیا به خواست ما نبوده
حرفام به م حالم رو بد کرد حقیقت زندگی لخت و عریان جلو چشمام بود ،
امروز صحبتام با مامان حالم رو بدتر کرد اونقدری که اومدم خونه سردرد گرفتم و رفتم به راست بخوابم ببدار شدم خواستم ناهار بخورم
مامان مسج داد زمگ زدم بهش، و بله
تبر بعدی رو به مغزم زد
چقدر میتونی بی انصاف باشی
بهش گفتم دیگه در این مورد بامن صحبت نکنید ، من نه خودش رو میخوام نه پولاش رو
تا الان نبوده دیگه هم برام مهم نیست چه گوهی میخوره ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 14:27 توسط moj
|