خبر دیشب خبر سنگینی بود

امیدوارم بود حالا حالا ها اتفاق نیفته

ولی خب هیچ وقت دنیا به خواست ما نبوده

حرفام به م حالم رو بد کرد حقیقت زندگی لخت و عریان جلو چشمام بود ،

امروز صحبتام با مامان حالم رو بدتر کرد اونقدری که اومدم خونه سردرد گرفتم و رفتم به راست بخوابم ببدار شدم خواستم ناهار بخورم

مامان مسج داد زمگ زدم بهش، و بله

تبر بعدی رو به مغزم زد

چقدر میتونی بی انصاف باشی

بهش گفتم دیگه در این مورد بامن صحبت نکنید ، من نه خودش رو میخوام نه پولاش رو

تا الان نبوده دیگه هم برام مهم نیست چه گوهی میخوره ....