۳ کیلو پرتقال...
حس میکنم دارم یه دوره دیگه افسردگی رو میگذرونم
که روزهای بیکاریم فقط خونه ام و فیلم میبینم ...
امروز داشتم هلاکویی گوش میدادم ، تصمیم گرفتم بهش زنگبزنم
بعد گفتم برای خودم همه چی رو بنویسم
دیدم من اصلا نمیتونم برای خودم هم گذشته زیبام رو تعریف کنم ، چه برسه به این که بخوام برای کس دیگه ای بگم
حتی برای دنا هم همه چی رو نگفتم حتی پ هم همه چی رو نمیدونست
دیگه بی خیال شدم به خودم گفتم برار همون جا تو پستوهای مفزت بمونه نمیخواد دیگه برای کسی تعریفش کنی
بعد به خودم گفتم خب پس چه طوری حالم بهتر بشه
گفتم به دنا زنگ بزنم دیدم اونم هیچ کار مفیدی نکردی برام فقط پول گرفته ازم
خلاصه بی خیال شدم ....
الانم با یه کیسه ۳ کیلویی پرتقال دارم قدم میزنم و مینویسم ...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 4:56 توسط moj
|